![]() |
![]() |
|
|
دیروز با وکیلمون صحبت کردم و گفت که مدارکمون رو بررسی کرده و بعد از گذروندن هفت خان رستم تا دو سه هفته آینده فایل جدیدمون رو باز می کنه، این جوری که می گفت یکبار تو دفتر تهران فایل رو تنظیم می کنند و بررسی می کنند، بعد می فرسته برای دفترشون تو کانادا و بعد از اینکه اونجا هم وکیل خودشون بررسی کرد برای مشورت و محکم کاری دو تا وکیل کانادایی هم چک می کنن و بعد می فرسته برای سفارت، خلاصه کلی مهم شدیم فایلمون رو دادن همه دنیا چک کنن، خلاصه اگه پس فردا یه ایمیل براتون اومد که رو این پرونده نظر بدین بدونین که پرونده ماست. حالا نمی دونم این رواله کلی کارشونه یا اینکه من از ترسم آنقدر به جونش غر زدم که حواستون باشه و جون شما و جون پرونده ما، داره محکم کاری می کنه ، از اونجائیکه رو فایل قبلی هم بهش وکالت داده بودیم، میگه پرونده قبلی رو مختومه اعلام کرده و دیگه نباید نگرانش باشیم و درهر صورت اون دیگه هیچ تاثیری رو پرونده جدیدمون نمی ذاره، فقط من نمی دونم مختومه اعلام کردن پرونده ای که رد شده و قاعدتا باید خود به خود از ریل خارج شده باشه یعنی چی؟ آیا آقای وکیل داره ما رو می پیچونه که از زیر بار پیگیری پرونده قبلی در برود؟ آیا راست می گوید آیا نمی گوید؟؟ هر کاری می کنه دیگه به من ربطی نداره اگه ویزای ما رو نگیره شرکتش رو رو سرش خراب می کنم چون تا حالا ده بار گفته کیس شما تضمینیه و صد در صد خیالتون راحت باشه و از این حرفها، حالا جرات داره بیاد بگه به مشکل خوردین |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 14:28 توسط هستی |
|
|
همسایمون رو یادتونه؟؟ چند وقتی بود که از خونشون صدای دعوا نمی اومد و اتفاقا تو این مدت همش صدای خنده و خوشحالی شون رو میشنیدم و با اینکه گاهی آزار دهنده بود ولی ته دلم خوشحال می شدم که انگار بینشون صلح شده و دیگه دعوا ندارن بعد از مدتی یه صدای دیگه هم اومد، صدای یه نی نی و باز هم کلی خوشحال شدم و گفتم خدا رو شکر و پیش خودم فکر کردم که حتما این مدت خانومه باردار بوده و آقاهه بیشتر مراقبش بوده و وجود همین بچه باعث شده محبتشون نسبت به هم بیشتر خودش رو نشون بده و از این به بعد هم بیشتر رفتارهاشون رو کنترل می کنن
اما الان فهمیدم که زهی خیال باطل، اوضاع همون اوضاعه، بالای سر نی نی ده روزه دارن جیغ و داد و دعوا می کنن که هیچ، گاهی حرفهای بسیار زیبایی هم نثار هم می کنن اینجا که تو اتاق خوابمون رو تخت دراز کشیدم انگار وسط اتاق اونا و وسط دعوا نشستم و از بالا سر من همدیگه رو گلوله بارون می کنن و فکر می کنین موضوع این دعواها چیه؟ مسخره تر از این نمیشه که دو تا آدم که خودشون رو عاقل و بالغ می دونن سر اینکه تو به مامان من اینطوری گفتی و تو به بابای من اون جوری نگاه کردی دعوا کنن، چند تا از جمله هاشون خیلی برام جالب بود: "چرا گفتی بابات بیاد اینجا بمونه من که بهت گفته بودم اینا اینجا نمونن" یعنی واقعا یه پدر بعد از سالها زحمت کشیدن حق نداره دو شب خونه پسرش بمونه؟ و جمله جالبه آقاهه که : "اون بابات اصلا به بچه من نگاه هم نکرد" یا "مامانت خیلی شل تعارف کرد که بیاین چند روز اول رو خونه ما بمونین" خانومه: مادرت برای چی به من اونجوری گفت برو به بچه شیر بده مگه من گاوم که فقط کارم شیر دادن باشه!!! (همه این جملات رو با عصبانیت زیاد و فریاد بخونین و البته جیغه همراه با گریه خانومه ) نمی دونم چی بگم، برای هر کسی پیش میاد که از دست مادرشوهرش یا مادر زنش ناراحت بشه و اونا خواسته و ناخواسته حرفی بزنن که طرف دلخور بشه ولی چرا یه لحظه پیش خودشون فکر نمی کنن که شاید هزار بار پدر و مادر خودم تندتر از این باهام حرف زدن و من ناراحت نشدم حالا چون اسم این بنده خدا "مادر شوهر" یا "پدر زنه" باید حرفش رو هزار جور معنی کرد و کوبید تو سر طرف مقابل و زندگی رو جهنم کرد؟! اونم وقتی که زن و شوهر با وجود میوه زندگی شون باید شیرین ترین لحظه ها رو با هم داشته باشن . یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه چرا بعضی آدمها صمیمیت رو با بی احترامی اشتباه می گیرن و فکر می کنن خوب این آدم چون زنه منه یا شوهره منه و طبیعتا دیگه از هر آدمی تو دنیا به من نزدیکتره پس من می تونم هر حرفی رو جلوش به زبون بیارم و یا هر حرکت زشتی دلم خواست انجام بدم؟ فکر نمی کنید آدم باید به عزیزترین فرد زندگیش بیشترین احترام رو بگذاره و اینکه اگه هر حرفی زده بشه و هر کلمه ای به زبون بیاد باعث میشه حرمتی که وجود داره شکسته بشه و عادت بشه که هر روز بدتر و بدتر حرف بزنیم؟ دعا کنین این همسایه های ما هم سرشون به سنگ بخوره و الان دیگه لااقل برای اینکه کوچولوی تازه چشم باز کردشون روح و روان سالمی داشته باشه و هر روز شاهد فحش ودعوای پدر مادرش نباشه یکم تو رفتارشون تجدید نظر کنن به نظر شما اگه بفهمن الان که اونا دارن با هم دعوا می کنن من لپ تاپم رو گذاشتم رو تخت و دارم جمله هاشون رو در سطح بین المللی منتشر می کنم چه کار می کنن ؟؟ برم در خونشون بگم "هیسسسس بچه خوابه" ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 مهر1388ساعت 19:5 توسط هستی |
|
|
وقتی مطلب زیر رو تو آبدارخونه* می خوندم برای یه لحظه از تلخی نزدیک به واقعیته این طنز تلخ دلم گرفت:
من« دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند وهمزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم
والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني 20 آگهي تسليت در 20 روزنامه معتبر چاپ مي کنند من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه فقط بيست و پنج هزار تومان ، بدهد سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند. من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم چون آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود. من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم. من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم و نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند.
من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي،عزيزم،عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم.
من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي یقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در محاوره ی ديرپاي اين کهن بوم ؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد.
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند * (از اونجائیکه بخش درج لینک مدیریت وبلاگم مرگ مغزی شده میتونید لینک آبدارخونه رو تو بخش پیوندهای وبلاگ ببینید) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 2:20 توسط هستی |
|
|
این فیلمهایی که توش یه نفر مثلا بعد از 20 سال می فهمه که والدینش پدر و مادر واقعی اش نبودن و همه این سالها تو یه دنیای دروغی با آدمهای دروغی زندگی می کرده رو دیدین؟ یا این فیلمهایی که آخر فیلم شخصیت اصلی از خواب بیدار میشه و معلوم میشه همه چی رو فقط تو خواب دیده؟ گاهی فکر می کنم نکنه یه روز یه نفر از خواب بیدار بشه و ما رو فقط یادش بیاد و ببینه ما شخصیتهایی بودیم که تو یه خواب طولانی دیده و یا مثلا اون فیلم انیمیشنی رو که اسمش رو یادم نمیاد ولی توش یه فیل اتفاقی صداهایی رو از تو یه ذره غبار معلق تو هوا می شنوه و معلوم میشه اون ذره خودش یه دنیاییه که توش زندگی از نوع پیشرفته وجود داره و به اندازه یه سیاره توش موجودات زنده ای هستن که فکر می کنن اون ذره خاکی که توش زندگی می کنن کل عالمه، نمی دونم چرا گاهی به این چیزها فکر می کنم گاهی خودم رو می بینم و بعد دنیا یکباره در اطرافم بزرگ و بزرگ و بزرگتر میشه و یکدفعه اون ذره رو معلق در هوا می بینم و بعد کهکشانها رو و کائنات رو و بعد وقتی می بینم که تو کائنات مثل غباری معلق رها شدیم از این همه کوچکی وحشت می کنم و گاهی هم احساس می کنم چطور ممکنه که خالق این غبار موجوداتی به این حقیری رو به خاطر اشتباهات کوچکشون مجازات کنه و اصلا مگه ممکنه اونها رو نبخشه و اونوقته که به همه چیز شک می کنم
بعضی چیزها رو نمی تونم حضم کنم مثل عدالت خداوند رو، مثلا همیشه فکر می کنم اگه خداوند نژاد پرست نیست و همه بنده هاش براش برابرند، چرا یه کودک در ناز و نعمت به دنیا میاد و هرچیزی که اراده کنه در اختیارشه و یه کودک دیگه به دنیا نیومده از فقر و گرسنگی می میره، بچه های کشورهای فقیر آفریقایی رو دیدین که استخوانهاشون از زیر پوست بیرون زده؟ یا اصلا اونها نه بچه های خیابونی کشور خودمون، بچه های 6-7 ساله گل فروش و اسفند دود کن که برای بچه هایی که تو ماشینهای گرون قیمت پدراشون نشستن اسفند دود می کنن و گل بهشون میدن، همیشه از خودم می پرسم که عدالت خداوند چطور می تونه اینها رو کنار هم بذاره، این بچه با چه گناهی تو یه خانواده فقیر به دنیا اومده و اون بچه با چه صوابی تو اون خانواده ثروتمند؟ یا به قوله آقای همسر چرا حتی یه پیامبر هم تو قاره آمریکا مبعوث نشده؟ آمریکاییها نیازی به راهنمایی نداشتن؟ اونها نیازی نداشتن از معاد و عدل و ناجی چیزی بدونن و یا باید منتظر می شدن که یه مردی با یه هاله دور سرش بره و روشنشون کنه؟ و هزار چرای دیگه. از ما بهترون میگن نباید به این چیزها فکر کنی و این افکار آدمها رو به کفر می رسونه ولی فکر می کنم اگه قراره فکر نکنیم برای چی قدرت فکر کردن داریم؟ فقط برای اینکه بدونیم دو دو تا میشه پنج تا؟! کسی هست جواب این سوالها رو بدونه؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 2:20 توسط هستی |
|
|
پنج شنبه بعد از ظهر کلاس زبان داشتم، بعد از کلاس رفتم دنبال اقای همسر که یه سر رفته بود اداره، رفتیم یه دوری زدیم، دو تا کفش برای خودمون خریدیم و یه هدیه هم برای خواهر همسری که امسال دانشگاه قبول شده، نهار نخورده بودیم و هر دو داشتیم از گرسنگی غش می کردیم ساعت ۷ شب رفتیم پیتزا فروشی مورد علاقمون و ناهار و شام رو یکجا خوردیم، یه کم دیگه چرخیدیم و بعد رفتیم خونه.
دیروز هم بعد از ظهر رفتیم خونه مادرشوهر جان، طفلی برادرزاده آقای همسر با موتور تصادف کرده بود و پلک چشمش پاره شده بود که برده بودنش بیمارستان امروز قراره عملش کنن، امیدوارم چیز خاصی نباشه و مشکلی براش پیش نیاد، طفلی فقط ۸ سالشه و فکر کنم دیشب خیلی ترسیده بود. امروز هیچ کدوم از همکارام نیومدن و از صبح تو اتاق تنهام، سرم هم کمی تا قسمتی درد می کنه، فکر کنم این میگرن لعنتی که 3 -4 سالی بود کمتر سر و کله اش پیدا میشد، دیگه این بار اومده که دوباره برای مدتی حسابی مورد لطف خودش قرارم بده، شاید هم به خاطر فکر و خیاله الکیه به هر حال دو هفته گذشته رو تقریبا هر روز سر درد داشتم، هیچ کاری ندارم که اینجا انجام بدم، کارها رو سه شنبه تحویل دادم و فعلا کاری دستم نیست، دو ساعت پیش در اتاق رو بسته بودم و از زور سردرد سرم رو گذاشته بودم رو میز، خوابم نبرده بود ولی رفته بودم تو یه حالت خلصه که یکی از همکارها یه ضربه کوچیک به در زد و با سر و صدای زیاد در رو باز کرد و اومد تو چنان از جام پریدم که تا نیم ساعت همه تنم به شدت می لرزید، نمی دونم متوجه شد یا نه ولی مثلا سعی کردم خودم رو کنترل کنم، یه سی دی گذاشت رو میز یکی از همکارای غایب و با همون سر و صدا رفت بیرون نمی دونم چرا اینقدر اعصابم ضعیف شده، به کوچکترین صدایی همه وجودم می لرزه، و تو رانندگی که دیگه کافیه آقای همسر کوچکترین ویراژی بده از ترس گاهی فکر می کنم الانه که سکته کنم، تمام قفسه سینه و دسته چپم درد می گیره، بیچاره آقای همسر میگه بابا من که کاری نکردم دارم خیلی معمولی میرم تو چرا اینجوری می کنی ولی به خدا دست خودم نیست، اینکه ماشین درب و داغون بشه هم زیاد مهم نیست از خوده نفسه تصادف می ترسم و برام شده یه فوبیا، به قول آقای همسری "اعصاب خراب" شدم. کسی میدونه با این وضعیت تا چند وقته دیگه امیدی به زنده موندنم هست؟ - کماکان پرونده مهاجرتی ما در همون وضعیت گذشته است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 مهر1388ساعت 10:48 توسط هستی |
|
|
بالاخره سرماخوردگی من خوب شد، هفته پیش دوشنبه و سه شنبه رو هم سرماخوردگیه مجبورم کرد تو خونه بمونم ولی خوب آخر هفته بسیار زیبا و دل انگیزی رو در اداره گذروندیم و با اجازتون پنجشنبه و جمعه فول تایم کار کردیم، یه کار عجله ای بود که باید آماده میشد
در یک اقدام کاملا شجاعانه پنجشنبه بعد از اینکه از سر کار برگشتم به همراه آقای همسر تصمیم گرفتیم بریم سینما، بعد از ظهر رو بیکار بودیم و هیچ برنامه خاصی هم نداشتیم پس تصمیم گرفتیم دو تا فیلم ببینیم و دیدیم، فیلمها هم که یکی از یکی بیخود تر، فیلم بی پولی و دو خواهر، که اولیه باز قابل تحمل بود ولی دومیه خیلی مسخره بود امروز صبح تصمیم گرفتم برای تایید ریز نمرات برم وزارت علوم که دیگه همه مدارکمون آماده باشه و ترجمه هم بدیم که دیگه زمانی که وقتش شد (اگه شد!) دیگه هل هلی دنبال این کارها ندوییم، چشمتون روز بد نبینه از ساعت ۱۱ تا ساعت ۳:۳۰ تو وزارت علوم برای ۳ تا برگه الاف شدم و من که ۱ ساعت مرخصی گرفته بودم برای این کار بعد از ۴ ساعت و نیم تونستم برگردم سر کار و صد البته خسته و درب و داغون، خدا هیچ وقت کارتون رو به این ادارات نندازه مردم از بس برای ۴ تا مهر و امضا از این اتاق به اون اتاق و از این طبقه به اون طبقه رفتم، ولی خوب خدا رو شکر دیگه لااقل این قسمت کار تموم شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 11 مهر1388ساعت 16:45 توسط هستی |
|
|
نمی دونم چرا چند وقتیه قسمت افزودنیهای وبلاگم کار نمی کنه، نه عکس می تونم بذارم نه کسی رو می تونم لینک کنم و همین طور بخش افزودن جدول و شکلک هم کار نمی کنه، نمی دونم بقیه هم این مشکل رو دارن؟؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 10:7 توسط هستی |
|
|
هفته پیش سه شنبه و چهارشنبه رو به خودمون مرخصی اجباری دادیم و چسبوندیمش به تعطیلات آخر هفته و با چند تا از دوستای خوبمون رفتیم شمال، ای بدک نبود، حسابی بارون میومد جوری که من تا حالا ندیده بودم، خلاصه که همش تو ویلا بودیم و با دو تا بچه فسقلی که همراهمون بودن دمار از روزگارمون در اومد، فقط داشتیم اون دو تا رو از هم جدا می کردیم که همدیگه رو نکشن، یکی گاز می گرفت یکی دیگه تخصصش انگشت کردن تو چشم بود، اخر سر هم یکیشون دست اون یکی رو کند و اون یکی هم موفق شد انتقامش رو بگیره و انگشتش رو بکنه تو چشم دوستش، روز آخری که داشتیم می اومدیم دیگه بارونا قطع شده بود و آفتاب دراومده بود، ولی در کل بد نبود، مخصوصا که هر بار هوا بعد از بارون واقعا بهشتی می شد.
هنوز نامه دلیل ریجکت شدن ما نیومده ولی بعد از صحبت کردن با 2500 تا وکیل دیگه متقاعد شدیم که ریش و قیچی رو بسپاریم دست خودشون (البته همسر جان به زور متقاعد شدن این روزها آقای همسر زیاد سر حال نیست، دوست ندارم زیاد در این جور موارد سوال پیچش کنم که چی شده اما وقتی اینجوری می بینمش حال من هم گرفته میشه، میدونم کلی نگرانی و دغدغه داره از طرفی تو محل کارش کلی گرفتاری سرش ریخته و از طرفی این اوضاعه کار کاناداست و از طرف دیگه تو این گیر و دار مستاجره که تازه دو ماهه اومده میگه باید برم شهرستان و می خواد خونه رو تخلیه کنه و تو مهر ماه هم که مستاجر گیر نمیاد، ما هم که فعلا پول نداریم بهش بدیم بره خلاصه اینکه از زمین و زمان داره برای بنده خدا می باره از دیروز حسابی سرما خوردم و بدن درد دارم، از طرفی هم چون هفته پیش دو روز مرخصی بودم و کارهام هم عقب افتاده و فردا هم باید تحویلشون بدم نمی تونستم مرخصی بگیرم و استراحت کنم، از اونور هم سر کار میام نمی تونم قرص بخورم، همین که قرص سرماخوردگی و استامینوفن از گلوم پائین میره خوابم می گیره انگار 10 تا دیازپام خوردم، فعلا با حال درب و داغون، یه دماغ ورم کرده و چشمهایی که نمی بینه نشستم و تقریبا نمی دونم دارم چه کار می کنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 مهر1388ساعت 11:20 توسط هستی |
|
|
چند روزیه که بلاگفا حسابی اذیت می کنه البته فکر کنم موقتا فیل - تر شده بود تا طبق معمول همین حداقل ارتباط مردم با دنیا هم قطع بشه
هر چی تابستون امسال گرم و داغ بود مثل اینکه پائیزش می خواد تلافی در بیاره و محبت کنه، این دو سه روزه هوا حسابی خنک شده و رگبارهایی که می زنه جوریه که سه دقیقه ای تو خیابون سیل راه می افته که البته خودش نشون میده که چقدر شهرداری تهران برای شروع پائیز و زمستون و بارندگی ها آمادگی داره، دیروز که از سر کار بر می گشتم خونه تو اتوبان حکیم چنان تگرگی می اومد که واقعا ترس برم داشته بود که نکنه شیشه ماشین بشکنه، البته بیشتر از پنج شش دقیقه طول نکشید، سر کوچه خونه که رسیدم تگرگ و بارون قطع شده بود وایستادم که برم یه کم خرید کنم، چشمتون روز بد نبینه، در عرض 5 دقیقه که رفتم تو نانوایی که یه کم کیک یزدی بخرم و برگشتم بیرون بارونی میومد که نمی تونستم از خیابون رد بشم، خلاصه مجبور شدم برای رد شدن از عرض خیابون تا زانو برم تو آب، این روزها برای من که از گرمای تابستون متنفرم و حسابی تو تابستون حالم گرفته است روزهای بهشتی حساب میشه این چند روزه همش به فکر پوریا و میترای عزیز هستم که بالاخره جمعه بعد از 6 سال انتظار راهی شدن و رفتن، همش تصور می کنم که چه روزهایی رو پشت سر گذاشتن و چه روزهایی رو پیش رو دارن، روزهایی که گذشته که همراه با خداحافظی و ترک همه چیزها و کسانی که براشون عزیز بوده مطمئنا روزهای سختی بوده ولی امیدوارم روزهایی که پیش روشونه روزهای خوبی باشه و تلخی روزهای گذشته رو خیلی زود از خاطرشون پاک کنه راستی عید همتون مبارک، نماز روزه هاتون قبول |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 21:30 توسط هستی |
|
|
تو این روزها هیچ اتفاق خاص و هیجان انگیزی تو زندگیمون نمی افته که بخوام بیام اینجا و بنویسم، روزها پشت سر هم می گذرند و فقط از عمرمون کم و کمتر میشه بدون اینکه چیزی بهمون اضافه بشه
کماکان منتظریم دلیل ریجکت شدنمون رو سفارت بهمون اعلام بکنه و دعا می کنیم که زودتر یا با ایمیل یا نامه از قضیه خبردار بشیم، وقتی کارها از دستم خارج میشه و برای بهبود اوضاع کاری از دستم بر نمیاد حسابی کلافه میشم، آقای همسر میگه اینجوری که دنبالشی همش از دستت فرار می کنه، ولش کن خودش میاد سراغت! نمی دونه لحظه ای نیست که این قضیه از ذهنم خارج بشه یا بتونم بهش فکر نکنم تعطیلات دو هفته گذشته مشغول مهمون داری بودم، یه هفته خانواده آقای همسری و یه هفته خانواده خودم، اگه خدا بخواد این هفته لااقل آزادم این روزها که دلتون پیش خدا صاف میشه ما رو هم از یاد نبرید |
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 شهریور1388ساعت 14:58 توسط هستی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چه کسی می داند که تو در پیله تنهایی خود تنهایی؟
چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ پیله ات را بگشا، تو به اندازه یک دنیایی ... |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات روزانه متفرقه مهاجرت |
|
RSS
|